گویا حدس زده ای
گویا حدس زده ای که دارم ـ عاشق می شوم
راه راکوتاه کرده ای که مبادا همسفر شوم
باشد گلم اطاعت امر می کنم
چاره ای نیست ـ دوری تو را تحمل می کنم
خود گفتی که برای تو سنگ صبورم
پس بنیشن به پای حرفهایم که دل پری دارم
تو برایم مثل جوهری ای جواهر
بی تو می خشکم ـ فقط زنده ام آری در ظاهر
چهار فصل خدا را باید همرا با هم خواست
مانی نیست ان عاشقی که فصل دوری را دوست نداشت
آری من زل زده ام به راه تو ای رفیق
به امید فراموش کردن زخم های نا رفیق
هر چند که می دانم لایق تو نیستم
با این دستهای ناتوانم صیاد تو نیستم
تو دریا هستی و من ماهگیر
تو کجا و من کجا ـ بیا جانم دستهایم رابگیر
ای اسمان من ,بیا بخاطرم پر ستاره شو
برای این شب سرد پاییزی تولدی دوباره شو
تو از تنهای بتی ساخته ای ای عزیزم
بیا و برای من تنها بت شکن شو ای غریبم
شاید روزی من برای تو عزیز شوم
پس کمتر مرا دور کن شاید روزی مرحم شوم
شاید بگویم روزی که آری عاشقم
اما مطمینم که انروزهم حتی با تو هم خیلی تنهایم
3/11/87
یک بامداد